تبلیغات
شهر شب
شهر شب



سبز را سر نیزه کرده اند

 

بسم الله

هیچ وقت نمی خواستم اینجا سیاسی بنویسم، همین الانم نمی خوام! اما مطلبی رو توی یه وبلاگ دیدم که سخت منو به فکر انداخت. به این فکر که شاید اشتباه کردم! اشتباه کردم که نخواستم خودم رو درگیر این بازیا بکنم! اشتباه کردم که نخواستم عقیده ی سیاسی خودم رو بروز بدم! اشتباه کردم که به اندازه ی خودم از حق دفاع نکردم! به این فکر که چی می خوام جواب اهل بیتو بدم؟!

 

اون مطلب رو با کمی تصحیح (ادبی) اینجا گذاشتم:

در آستانه ورود به مجلس عزای حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا(س) به یکی از دوستانم برخوردم که بسیار اهل علم و کمالات است و هم چنین از سادات با فضیلت و صاحب کرامت. دیدم در جلو در ایستاده و سخت گریه می کند. از او پرسیدم چه شده؟ چرا اینطور اشک می ریزی؟ گفت : هیچ سالی نبود که شهادت مادرم فاطمه زهرا (س) برسد و من شال سبز به گردن در مجلس مادرم حاضر نشوم . اما امسال به برکت سوء استفاده ابزاری بعضی ها از این رنگ شال سبز به گردن نینداخته ام. در حالیکه شانه هایش به سختی تکان می خورد گفت: فلانی ، یقین دارم مادرم بدون شال از من راضی تر است ، من نمی خواهم خود را به رنگ دشمنان اهل بیتی در آورم که با این رنگ به مقدسات خندیدند و با این رنگ رقص کنان و پای کوبان محبین مادرم را ریشخند کردند.

از وبلاگ گفتمان آزاد

 

یادم افتاد به جمله ی امام (ره):

اگر جلوی دین ما بایستید ما جلوی تمام دنیای شما خواهیم ایستاد ...

یا علی

 

پی نوشت: در ادامه ی مطلب توضیحاتی در رابطه با نظری که توت فرنگی عزیز گذاشته نوشته ام.



ادامه مطلب

یکشنبه 10 خرداد 1388 توسط امیر | نظرات ()
یا من الیه شکوت احوالی

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

اینروزا خوندن خیلی سخت شده، نوشتن که دیگه سخت ترین کار دنیاست، اگه حرفمو نتونستم برسونم، ببخشید.

دیشب تا صبح داشتم فکر می کردم که چرا اینهمه آدم باید بدون هیچ تلاش و یا حتی اراده ایی اونجاهایی باشن که خیلیا یه عمر آرزوی رسیدن بهشون رو داشتن ، تازه بدتر اینکه همیشه ام شاکین و ناشکر! داشتم فکر می کردم چرا دور و برم باید پر باشه از آدمایی که به هر چی نمی خواستن رسیدن اما فقط غر می زنن.

آدمای دور و بر من

یا آدمایی ان که به نظرشون خدا یه نوکر بی جیر و مواجبه که اون بالا نشسته تا کارای اونا رو راه بندازه و اونا رو به آرزوهاشون برسونه ، که البته چون هیچ وقت همه چیز اونجوری که اونا می خوان نیست هیچ وقت از نوکرشون راضی نیستن!

یا آدمایی ان که اصلا نمیدونن خدا چی هست یا چه کاربردی داره، اصلا کاری به کار خدا ندارن ، واسه خودشون زندگی می کنن ، اگه میرن مشهد واسشون با کیش هیچ فرقی نمیکنه!

یا آدمایی ان که هر وقت کارشون گیر میکنه سراغ خدا رو میگیرن، در واقع با خدا معامله میکنن، خدایا تو فلان چیزو ok  کن منم یه سفره میندازم!

یا آدمایی ان که خدا رو تو شکستایی که خوردن میبینن، تو شدنیایی که نشده، تو اونجاهایی که بهش نرسیدن، تو اون کارایی که نتونستن انجام بدن!

و یا آدمایی ان که خدا به زبونشون مهربون ترین موجود دنیاست اما تو ذهنشون از خدا فقط تصویر یه هیولا رو می بینن، هیولایی که هر چی اون بخواد و اون بگه رد خور نداره ، هیولایی که هیچ کس نمیتونه در مقابل ارادش مقاومت کنه.

شاید که نه! حتما بندگی آدمای دور و بر من خیلی خیلی بیشتر از ایناس اما خدا، خداییش یه جوره! به همشون اونقدی که می خواستن و واسشون متصور بوده داده، حتی خیلی بیشتر، خیلی خیلی بیشتر، خدایی که من میشناسم به اینکه بنده هاش چقدر سیاه فکر میکنن کاری نداره ، اون بدون هیچ چشم داشتی سفیدیا رو به بنده هاش هدیه میده، چه ببینن چه نبینن، اون کار خودشا می کنه.

ولی خوب که فکر کردم دیدم آدمای دور و بر من همشون اینجوریا ام که من فکر میکنم نیستن، بعضیاشونم چه موقع گرفتاری چه موقع آسایش فقط یه خدا رو میشناسن، توی داراییا و نداریاشون فقط در خونه ی یه خدا میرن، اگه دنیا باهاشون بسازه یا نسازه اونا همون بنده هان و خداشونم همون خداس، هرچند این آدما خیلی کمترن ولی هستن.

اما یه چیزیم خوب می دونم، اینکه تقریبا همیشه دنیا واسه آدمای قانع، اوناییکه توی بالا پایین زندگی رنگ عوض نکردن و همیشه شاکر بودن کج مدار تره، بهشون بیشتر سخت می گیره، مصیبتاشون بیشتره، درداشون بیشتره، عوضش اوناییکه بیشتر غر میزنن دنیا ام بیشتر هواشونا داره، هرچند اونا بازم غر میزنن!!

نمی دونم چه حکمتیه!! اما خوبیش اینه که وقتی دور و برت پر باشه از آدمای جور واجوری که اینطور سیاه زندگی میکنن، خیلی راحت میتونی سفیدیای زندگی رو ببینی، می تونی خوشحال باشی که اگه گاهی توی اطرافیات یکی پیدا میشه که خدا رو واسه دلش واسه خودش واسه بی خداییاش بندگی می کنه، هنوز زندگی قشنگه. خوبیش اینه که اگه گاهی یه آدمی پیدا میشه که هر چقدر جام بلا بیشتر بهش میدن تو چهرش میتونی ببینی که مقرب تر شده راحت تر میتونی باورش میکنی، راحت تر میتونی خودتا باور کنی، خوبیش اینه که با وجود اون آدمای اولی راحت تر میشه فهمید که زندگی برای رضای خدا با همه ی کمبودا و سختیا و مصیبتاش ، دوست داشتنیه...

 

پی نوشت: اون قسمتایی از متن که آبی نوشته شده رو بعدا اضافه کردم.

یا علی  





سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 توسط امیر | نظرات ()
گلی که سرشته مارو ، خاک بین الحرمینه

غصه نخور گلم، عشق که بی تاوان نمیشه! فراق تاوان عشقه، فکر نکن اگه دلت هوایی شد دیگه همه چی حله، عاشقی یه اقیانوس عمیقه که طوفان دلتنگی یه لحظه آرومش نمی ذاره .

 

غصه نخور نور چشمام، ایندفه نشد، اما معشوق ما کریمه، من مطمئنم که اون از ما عاشق تره، اون از ما منتظرتره، مگه نشنیدی که : اگه مجنون دل شوریده ایی داشت / دل لیلی از او شوریده تر بی .

 

غصه نخور گلم، غصه نخور، آخرش ما ام میریم، آخرش ما ام میریم و شیش گوشه ی اربابو می بینیم، آخرش ما ام ...

غصه نخور گلم ، تورو به حرمت اشکامون قسم غصه نخور.

 

می دونی، دیشب یاد دلتنگیای حضرت زینب (س) افتاده بودم، یاد غصه هاش، یاد تنهاییاش، یاد پرپر شدن عزیزاش جلوی چشمش. آخ که چقدر غریبی سخته، چقدر همه غریبیم، چقدر ...

 

اما غصه نخور فدای چشمات، درسته که ما اینجاایم اما یکی همیشه، هر جایی که باشیم، دلش برامون تنگ میشه و  هوامونا داره .

غصه نخور گلم، غصه نخور ...

 





جمعه 11 اردیبهشت 1388 توسط امیر | نظرات ()
اینجا همت بی سر شده

به نام خدای شهدا

از وقتیکه از جنوب برگشتیم دنبال یه موقعیت بودم که راجب اون چیزایی که دیده بودم، اون چیزایی که حس کرده بودم، اون چیزایی که یه عمر دنبالشون بودم و توی این چهار روز پیدا کرده بودم، بنویسم، چند روزی گذشت اما نتونستم چیزی بنویسم، بالاخره دیشب وضو گرفتم، خودکار و دفتر آوردم و سعی کردم فکر کنم، سعی کردم تمرکز کنم، سعی کردم چیزی رو از قلم نندازم … یک ساعتی گذشت، تو ذهنم غوغا بود، نمی دونستم از کجا شروع کنم، دلم می خواست به همه ی اون چیزایی که بهترین سال تحویل عمرمو رقم زده بود ادای دین کنم، می خواستم حق مطلبو ادا کنم، اما نمی دونستم چی باید بنویسم.

یک ساعت دیگه ام گذشت، یه دفه به خودم اومدم، نکنه اون همه عظمت زیر قلم مبتذل من له بشه!! من کجا می تونم حق طلاییه و شلمچه و اروندو ادا کنم؟! من کجا می تونم از سرزمینی بنویسم که سالها سید مرتضی از اونجا نوشته؟! دیدم بهتره فقط خوشحال باشم که پیشونیم رو جای سجده گاه حاج ابراهیم گذاشتم و جای قدم های مسافرای کربلا رو بوسیدم…

خودکارو برداشتم و فقط یک جمله:

چقدر دلم تنگ شده .





پنجشنبه 6 فروردین 1388 توسط امیر | نظرات ()
باران یعنی باریدن

به نام خدایی که هنوز دوستش دارم

اگر ایمان بیاوریم که هر کس به اندازه ی عمر رویا هایش زنده است

اگر باور کنیم که ارزش زندگی هر کس به عمق رویا هایش وابسته است

اگر بدانیم که زندگی یعنی آرزوهایی برای آرزو کردن و یقین داشته باشیم که آنچه با ارزش است رفتن است، نه رسیدن!

آنگاه آرامش همسایه ی دیوار به دیوار ماست، آرزوها ها، کم یا زیاد، مهم نیست، آنچه با اهمیت می شود آرزو داشتن است و جسارت دویدن و بی تابی برای رسیدن به یک رویا.

زندگی هیچ چیز به ما نمی دهد این ماایم که باید به دنبال آرزوهامان برویم، برخی همه چیز دارند، چیز هایی که اصلا آرزوی آنها را نداشته اند، اما آنها مالک داشته هایشان نیستند، آنها تنها نگهبان بی جیره و مواجب داشته های خودشانند، زندگی بدون رویا خالیست خیلی خالی.





جمعه 2 اسفند 1387 توسط امیر | نظرات ()
شیرینی عشق زهر مارش می شد

 

غم من غم سختی های دنیا و دنیایی ها نیست ، غم بودن یا نبودن هم نیست ، حتی غم تو را داشتن یا نداشتن هم نیست که می دانم تو از منی و من از تو ، که می دانم وجود تو همه ی من است و این منم ، تنها سایه روشن خوبی ها و صفای آسمانیت ، اگر لیاقت داشته باشم.

خدایا ، من از خودم گذشتم ، مثل علی ، ولی برای انسانیت فریاد زدم ، مثل حسین ، من که دیگر آنجا نبودم ، بودم ؟! اما هرچه کردم نتوانستم طاقت بیاورم ! ظلم یک حقیقت انکار ناپذیر شده ، حقیقتی که سالهاست چون یک دور باطل تکرار می شود ، و همه به آن خو کرده اند ، خدایا .. خدایا .. مگر همیشه دعا نمی کردم که به من چشمان حق بین و شجاعت پیروی از حق و جسارت فریاد زدنش را عطا کنی ، پس این تردید لعنتی چیست ؟

خدایا مگر وقتی کوفیان در حق علی و حسن و حسین نامردمی کردند آنها سر سوزنی رنجیدند ؟ بخدا که نرنجیدند ، چون با تو معامله کرده بودند نه با آن آدمک ها ، مگر همیشه نمی خواستم که مرا هدایت کنی در راهی که آنها رفته اند ، پس این شک چیست که به جانم افتاده ؟

خدایا دستم را بگیر .. دستم را بگیر و هدایتم کن .

خدایا من را با خود ببر ، ببر آنجایی که باید بروم ، تا آن کاری را بکنم که باید بکنم ، نه آن کاری که مورد رضای نفس پرستان است ، و آن چیزی را بگویم که باید بگویم .. نه آن حرفی که خوشایند دنیا خواهان است .

خدایا نمی خواهم مثل هزاران و ملیون ها و ملیارد ها آدمی که آمده اند و رفته اند و باز هم می آیند و می روند کور باشم ، می خواهم بدانم ، و چقدر زجر بزرگیست این دانستن.

خدایا دلم تاب این غصه ها را ندارد ، دلم دارد می ترکد ، این درد ها را برایم لذت کن ، این زجر ها را برایم حلاوت کن ، خدایا آنقدر دلم را بزرگ کن تا بتوانم روزی ذره ایی فقط ذره ایی از محنت هایی که مهدی از جاهلان آخر الزمان می کشد را درگوشه ی دلم جای دهم.





طبقه بندی: شب نوشته ها، 
جمعه 13 دی 1387 توسط امیر | نظرات ()
تا روزهای با تو بارانی

به نام او

 

امروز از آرزوی باران تو ، جز لحظه های تشنه ی دیدارت نمانده ، جز ابر های دلتنگ و سرد تنهایی انتظارم را هیچ حاصلی نبود ، هیچ رنگی از دریایت نیست هیچ بویی از بارانت نیست ، هیچ اتفاقی نیفتاد .

 

اینروزها ، روزهای حسرت با هم بودن ، چقدر عجیب گذشتند ، دلتنگیها لحظه لحظه ی عمر را پر کردند و ما نفهمیدیم که از ما ، من ماندم و تو ، نفهمیدیم که تنها حاصل صداقت و درستیمان تنهایی بود و تنهایی ، نفهمیدیم که سزاواریم به عذاب رفتن و نرسیدن ، سزاواریم که هر ثانیه از عمرمان را حسرت زده باشیم ، تا وقتی قدر با هم بودنمان را ندانستیم.

 

ما ، من و تو ، تنها یک حاثه ایم ، یک حادثه از میان هزاران حادثه ی زیبا و مبارک ، یک اتفاق ، اتفاقی که همیشه و همیشه تکرار شده و می شود ، تنها تفاوتمان ، با هم بودنمان بود ، با هم بودنمان هست ... از زمان خلقت ، از ازال ، ولی ما نفهمیدیم ، این حادثه آنقدر تکراری و زیاد شد که فراموش کردیم ما هم حادثه ایم ، فراموش کردیم ما تا وقتی یک اتفاق تازه ایم که ما باشیم ، تا وقتی یک حضور مبارکیم که لبخند ها و اشک هایمان را شریک باشیم .

 

کاش بدانیم که این ناگزیر برای ماست ، برای هر که می آید ، آن لحظه که به سکوت تن دهی تو را با خود به هر جا که بخواهد می برد ، به آنجا ها که وقتی از پس روزها و ماه ها و سالهای عمر ، همه رفتند و تنها ماندی تازه به خودت بیایی که تو یک عمر تنها بودی ، درست از همان لحظه که ترسیدی.





دوشنبه 29 مهر 1387 توسط امیر | نظرات ()
دلم نشسته چو پروانه

نگاهم می کنی ، آنچنان عمیق که احساس می کنم تا نا شناخته های درونم نفوذ می کنی و رد پایت بر جای می ماند .

دستانم را در دستانت می فشاری ، آنقدر که استخوان هایم در گرمای دستانت ذوب می شود ،

و نجواکنان می گویم ، می خواهمت برای همیشه ، همیشه ... و می پرسم ، می مانی ؟

به یاد نمی آورم کی و چگونه در من تابیدی که اینچنین از تو سرشارم .

آرام می گویی ، " می مانم " و قلبم می لرزد از تمام آنچه روی خواهد داد و از تمام نادانسته هایم ...

نگرانی را در چهره ام می خوانی و می گویی ، " فردا آنقدر زیبا خواهد بود که باور نخواهی کرد واقعی است "

یکبار دیگر از تو سرشار می شم و آرام می گیرم ، آرامتر از همیشه .





طبقه بندی: شب نوشته ها، 
شنبه 26 مرداد 1387 توسط امیر | نظرات ()
علی سنتوری

داریوش مهرجویی توی یکی از سکانسای فیلم سنتوری خیلی ظریف و هنرمندانه علت همه ی بدبختی ها و شکست های شخصیت اصلی فیلمش را نشون می ده ، آخوند ، اما اینجا خود آخوند مطرح نیست این تفکر آخوندیه که از علی سنتوری شخصی ترین داراییش که یه زندگی عاشقانه است رو می گیره ، اصلا مهم نیست که علی سنتوری از نظر اجتماعی یا اخلاقی چه شخصیتی داره ، اونچه که برای ما مهمه اینه که اون به عنوان یک فرد حق داره خوشبخت باشه و خوشبخت زندگی کنه ، وقتی حاج آقا برای خوندن خطبه ی عقد سنتوری و همسرش وارد فیلم می شه خیلی ناشیانه دستش رو بروی ساز می رقصونه و هنگامیکه می خواد خطبه رو بخونه بر خلاف عرف می ره و درست بین عروس و داماد می شینه کاری که در معمول تنها موقع خوندن خطبه ی طلاق انجام میشه ، و این زوج در نهایت از هم جدا می شن !

علی سنتوری نمی تونه برای کاستش مجوز بگیره ، اجازه ی کنسرت بهش نمی دن و اونقدر از طرف فکر آخوندی حاکم بر جامعه مورد فشار قرار می گیره که مجبور می شه توی هر مجلسی بره و برای هر ننه قمری بزنه و ...

۱. این تفکر رو همه در ابتدا پذیرفتن چون قرار بوده برای کمک به مردم اینجا باشه ، درست مثل همون حاج آقای عاقد!

۲ . و جالب اینجاست، آدمای صاحب این فکر واقعا نظر خودشون رو اعمال نمی کنن، مصلحت جایگاه و شان شون ملاک اعمال نظر اونهاست ، درست مثل همون انگشتای حاج آقا که در خفا ناشیانه سنتور می نوازه و در آشکار حرام است حرام!

۳ . و در نهایت فکری که اومده تا نجات دهنده باشه تنها تباه می کنه ، مثل حاج آقایی که نا خواسته بین عروس و داماد می شینه!

خیلیا دوست دارن ما رو کمک کنن اما وقتش که می رسه با طرز فکرشون تنها جلوی خوشبختی ما رو می گیرن و اینجا ما ام مثل علی سنتوری محکوم به شکستیم ...!    اگه برای نجات خودمون نجنگیم .

یا علی

 





طبقه بندی: شب نوشته ها، 
جمعه 28 تیر 1387 توسط امیر | نظرات ()
چقدر خوب است که هر شروع را پایانیست

وقتی نیستی انگار نگاه ها خالیست ، اینجا نگاه ها فاصله های خالی را می سازند ، وقتی نیستی انگار لبهایم مرده باشند ، لبها تنها سکوتِ اسمت را زمزمه می کنند ، م .. ر .. نه هیچ صدایی نیست ، وقتی نیستی انگار نفس گلایه است ، می سوزدم چون آتش در این سینه ی تنگ ، نیستی ، نیستی و دستهایم بهانه می گیرند بهانه ی دستهایت ، بهانه ی گونه هایت ، بهانه ی تو .

شب ، مهتابی ، ابری ، وقتی نیستی انگار شب ، شب نیست ، مهتاب نیست ، همه چیز تنها یک حجم تاریک دلتنگیست ، واین شروع قصه ی ماست ، قصه ی یک تنهایی دور ...

و چقدر خوب است که هر شروع را پایانیست.





طبقه بندی: شب نوشته ها، 

جمعه 31 خرداد 1387 توسط امیر | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
شب نوشته ها (39)
امیر
این روزها که می گذرد
دست خط
نشت
پیاده با خدا
کوچه پشتی
همه پیوندها
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
سبز را سر نیزه کرده اند
یا من الیه شکوت احوالی
گلی که سرشته مارو ، خاک بین الحرمینه
اینجا همت بی سر شده
باران یعنی باریدن
شیرینی عشق زهر مارش می شد
تا روزهای با تو بارانی
دلم نشسته چو پروانه
علی سنتوری
چقدر خوب است که هر شروع را پایانیست
اینجا خدا نزدیک است
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
دلم فقط کربلا می خواد
ما ام خدایی داریم
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
لیست آخرین مطالب
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :